نه به اعدام- چوبه دار را سرنگون کنید: سخنرانی آتشین ویکتور هوگو برای لغو مجازات اعدام
ویکتور هوگو در تمام طول زندگیاش، مخالف سرسخت و قاطع مجازات اعدام بود. در دو رمان «آخرین روز یک محکوم به اعدام» (۱۸۲۹) و «کلود گُو» (۱۸۳۴)، او بیرحمی و وحشت اعدامهایی را که در کودکی شاهدشان بوده، به تصویر میکشد. در مقدمه «آخرین روز یک محکوم به اعدام» (سال ۱۸۳۲) مینویسد «شستن دستها کار خوبی است، اما جلوگیری از ریختن خون بهتر است.
مشهورترین سخنرانی او برای لغو مجازات اعدام، در جلسه مجلس مؤسسان در تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۸۴۸ ایراد شد. پیش از آن، در سال ۱۸۳۰ در مجلس ملی، این موضوع به بحث عمومی کشیده شده بود. پیشنهاد قانون Destutt de Tracy که در ۱۷ اوت ۱۸۳۰ ارائه شد، با رأیگیری مجلس نمایندگان همراه گردید که «پیامی به شاه» برای درخواست لغو مجازات اعدام ارسال کرد. سپس قانون ۲۸ آوریل ۱۸۳۲ نه مورد از جرایم مشمول مجازات اعدام را حذف کرد. در سال ۱۸۳۸، بحثهای جدیدی انجام شد که لامارتین نیز در آنها شرکت داشت. در سال ۱۸۴۸، دو روز پس از اعلام جمهوری دوم، مجازات اعدام را در جرایم سیاسی لغو کرد. ویکتور هوگو در نامهای به لامارتین در ۲۷ فوریه ۱۸۴۸، این لغو را تأیید کرد. او که در انتخابات تکمیلی ۴ ژوئن ۱۸۴۸ نامزد مجلس مؤسسان شده بود، در بیانیه انتخاباتی خود در ۲۶ مه ۱۸۴۸ توضیح داد که از جمهوری چه انتظاری دارد. متن سخنان او را میخوانید.
شهروند ویکتور هوگو:
آقایان، همانند گزارشدهنده محترم کمیسیون شما، من انتظار نداشتم درباره این موضوع جدی و مهم سخن بگویم. متأسفم که این پرسش، که شاید مهمترین پرسش از همه باشد، در میانه بحثهای شما تقریباً ناگهانی مطرح شده و سخنوران را بدون آمادگی قبلی غافلگیر کرده است. اما من، به نوبه خود، سخنان کمی خواهم گفت؛ ولی این سخنان از عمق یک اعتقاد ریشهدار و دیرینه برمیخیزد.
شما مصونیت خانه و کاشانه را به رسمیت شناختید؛ اکنون از شما میخواهیم که مصونیت بالاتر و مقدستری را به رسمیت بشناسید: مصونیت زندگی انسان.
آقایان، یک قانون اساسی، و بهویژه قانونی اساسی که توسط فرانسه و برای فرانسه تدوین شده باشد، لزوماً باید گامی به سوی تمدن باشد؛ اگر گامی به سوی تمدن نباشد، هیچ است. (بسیار خوب! بسیار خوب!)
خوب، به این بیندیشید!
مجازات اعدام چیست؟
مجازات اعدام، نشانه ویژه و ابدی بربریت است. (تکان و حرکت در مجلس)
هرجا که مجازات اعدام فراوان و رایج باشد، بربریت حاکم است؛ هرجا که مجازات اعدام نادر باشد، تمدن فرمانرواست. (تکان و حرکت)
اینها واقعیتهایی غیرقابل انکارند.
تلطیف و انسانی کردن مجازاتها، پیشرفتی بزرگ و جدی است. قرن هجدهم – که این یکی از افتخاراتش است – شکنجه را لغو کرد؛ قرن نوزدهم قطعاً مجازات اعدام را لغو خواهد کرد. (تأیید و همدلی از سمت چپ)
چندین صدا: آری! آری!
شهروند ویکتور هوگو:
شاید امروز آن را لغو نکنید؛ اما تردید نکنید، یا خودتان آن را لغو خواهید کرد یا جانشینانتان فردا آن را لغو خواهند کرد!
صداهای مشابه: ما آن را لغو خواهیم کرد! (هیجان در مجلس)
شهروند ویکتور هوگو:
شما در مقدمه قانون اساسیتان نوشتهاید: «در حضور خدا»، و سپس میخواهید از همان خدا، حقی را بدزدید که تنها به او تعلق دارد: حق زندگی و مرگ. (بسیار خوب! بسیار خوب!)
آقایان، سه چیز وجود دارد که از آنِ خداست و به انسان تعلق ندارد:
غیرقابل بازگشت، غیرقابل جبران، و غیرقابل انحلال.
وای بر انسانی که این سه را وارد قوانین خود کند! (تکان در مجلس)
اینها دیر یا زود جامعه را زیر وزن سنگین خود خم میکنند، تعادل ضروری قوانین و اخلاق را برهم میزنند، عدالت انسانی را از تناسب خارج میسازند؛ و در نتیجه – به این بیندیشید آقایان – (سکوت عمیق) قانون، وجدان را به وحشت میاندازد! (احساسات شدید)
آقایان، من به این تریبون آمدهام تا فقط یک کلمه به شما بگویم، کلمهای که به نظر من سرنوشتساز است. این کلمه چنین است: (گوش کنید! گوش کنید!)
پس از فوریه، مردم اندیشهای بزرگ داشتند: روز بعد از آنکه تخت سلطنت را سوزاندند، خواستند چوبه دار را نیز بسوزانند. (بسیار خوب! – احساسات شدید)
کسانی که در آن زمان بر ذهن مردم تأثیر میگذاشتند، متأسفانه به اندازه قلب بزرگ مردم، بلندمرتبه نبودند.
سمت چپ: بسیار خوب!
شهروند ویکتور هوگو:
جلو اجرای این اندیشه والا را گرفتند.
خوب، شما در نخستین ماده قانون اساسی که به آن رأی میدهید، نخستین اندیشه مردم را تحقق بخشیدید: تخت را سرنگون کردید. اکنون دومین اندیشه را نیز تحقق بخشید: چوبه دار را سرنگون کنید. (تأیید و همدلی شدید در چندین نیمکت)
من به لغو بدون قیدوشرط، ساده و قطعی مجازات اعدام رأی میدهم.
ترجمه: بانگ
برگرفته از نشریه اینترنتی بانگ
مرجان ساتراپی؛ یک روایت جهانی از ایران
مرجان ساتراپی، نویسنده و کارگردان ایرانی- فرانسوی، که در ۵۶ سالگی در پاریس درگذشت، از بزرگترین راویان سرکوب زنان ایران در دوران معاصر بود. او از معدود هنرمندانی بود که موفق شد تاریخ معاصر ایران را از طریق روایتی کاملا شخصی وارد عرصه جهانی هنر کند.
خانم ساتراپی با خودزندگینامه «پرسپولیس» که روایت سرکوب سیاسی دوران پهلوی و همچنین دوران تاریک و دردناک سالهای آغازین جمهوری اسلامی بود، توانست استعداد هنری و روایتگری خود را به رخ جهانیان بکشد و شهرتی جهانی را به دست آورد.
بنا بر گفته نزدیکانش، ساتراپی «از اندوه» و حدود یک سال پس از مرگ ماتئو ریپا، همسرش، درگذشت که تهیهکننده و فیلمنامهنویس بود.
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، روز پنجشنبه ۱۴ خرداد (۴ ژوئن) در پیامی خانم ساتراپی را «هنرمندی بزرگ» خواند که دوران کودکیاش را «به یک افسانه جهانی تبدیل کرد». آقای مکرون افزود که این هنرمند «با نگاه کودکانهاش، طنزش، مهربانیاش، و شیاطین درونیاش، نویسندهای جهانی خیرهکننده خلق کرد که خوانندگان در آن خود را پیدا کردند.»
همچنین هنرمندان زیادی به درگذشت ساتراپی واکنش نشان دادند.
ژوآن سفار، طراح فرانسوی در اینستاگرام نوشت: «تو با کمیکها جهان را تغییر دادی و خودت به کمیکها اهمیتی نمیدادی. من خواهر دوقلویم را از دست دادم». همچنین ریاض سطوف، نویسنده فرانسوی – سوری کتاب معروف «عرب آینده»، نوشت: «اثر او راهی را گشود که بسیاری از آن پیروی کردند، و در درجه اول من.»
از تولد در ایران تا مهاجرت
مرجان ساتراپی در اول آذر ۱۳۴۸ در رشت در خانوادهای با گرایشهای سیاسی چپگرایانه زاده شد. مادر ساتراپی از نوادگان ناصرالدین شاه قاجار بود. تاریخ خانوادگی او با سیاست گره خورده بود و چند عضو خانوادهاش زندان یا سرکوب را تجربه کرده بودند. این حافظه خشونت حکومتی، آگاهی سیاسی او را از همان کودکی شکل داد.
خانواده او سپس به تهران رفتند و او در پایتخت بزرگ شد. ۹ ساله بود که انقلاب شد و از آن پس، نوجوانی او همزمان با محدودیت فزاینده آزادیهای فردی در کشور به دلیل سرکوب زنان در ایران به ویژه در زمینه آزادی پوشش بود.
نویسنده: حسام محجوبی
(برگرفته از وبسایت بی بی سی)
با نام و یاد بلند پرویز قلیچ خانی
درگذشت جلیل دوستخواه، ایرانشناس، اوستاپژوه و شاهنامهشناس برجسته
دکتر جلیل دوستخواه، یکی از برجستهترین پژوهشگران، نویسندگان، مترجمان و ایرانشناس نامدار روز سوم فروردین ۱۴۰۵ (۲۳ مارس ۲۰۲۶) در ۹۳ سالگی، پس از تحمل یک دوره بیماری، در شهر بریزبن ایالت کوئینزلند استرالیا چشم از جهان فروبست. خبر درگذشت او اما اکنون رسانهای شده است.
جلیل دوستخواه متولد ۱۵ شهریور ۱۳۱۲ در اصفهان بود. او که از کودکی با مکتبخانه و سپس آموزشهای سنتی آشنا شد، در سال ۱۳۳۶ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و دکترای زبان و ادبیات فارسی گرفت. دوستخواه از شاگردان استاد ابراهیم پورداوود، پدر اوستاشناسی نوین ایران، به شمار میرفت و بیش از شش دهه از عمر خود را وقف پژوهش در متون کهن ایرانی، بهویژه اوستا و شاهنامه فردوسی کرد.
او با زبانی روان و دقیق، میراث فرهنگی ایران باستان را برای نسلهای معاصر قابل دسترس ساخت. مشهورترین اثر او، کتاب دوجلدی «اوستا، کهنترین سرودها و متنهای ایرانی» (۱۳۷۰) است که ترجمه کامل اوستا همراه با گزارش و پژوهشهای گسترده است. این اثر به افتخار سههزارمین سال زادروز زرتشت و صدمین سال زادروز پورداوود منتشر شد و حتی به خط سیریلیک در ازبکستان و تاجیکستان نیز چاپ شد. از دیگر آثار برجسته او میتوان به «اوستا، نامه مینوی آیین زرتشت» (بازنویسی از گزارش پورداوود)، «حماسه ایران: یادمانی از فراسوی هزارهها» (سی و پنج گفتار شاهنامهشناختی)، «شناختنامه فردوسی و شاهنامه»، «فرآیند تکوین حماسه ایران پیش از روزگار فردوسی» و پژوهشهای متعدد در زمینه گویشهای فارسی (بهویژه اصفهانی) اشاره کرد. او همچنین کتابهایی مانند «آیینها و افسانههای ایران و چین باستان» را ترجمه کرد و در تدوین مدخلهای دانشنامه ایرانیکا نیز مشارکت داشت.
دوستخواه سالها به تدریس در دبیرستانها و دانشگاهها پرداخت، با نشریات ادبی همکاری کرد و پس از بازنشستگی در سال ۱۳۶۰، فعالیت پژوهشی خود را در چارچوب «کانون پژوهشهای ایرانشناختی» ادامه داد. او در پایان دهه ۱۳۶۰ به استرالیا مهاجرت کرد و تا آخرین روزهای زندگی، با شور و تعهد، به کاوش در عمق فرهنگ و اندیشه ایرانی پرداخت. بسیاری او را پلی میان خرد باستانی ایران و نگاه معاصر میدانند؛ پژوهشگری که نه تنها متون مقدس و حماسی را ترجمه و تفسیر کرد، بلکه با عشقی عمیق به زبان و هویت ایرانی، این میراث را زنده نگه داشت.
درگذشت این استاد گرانقدر ضایعهای بزرگ برای ایرانشناسی و ادبیات کهن فارسی است. نشریه ادبی بانگ این فقدان را به خانواده محترم ایشان و همه دوستداران فرهنگ ایران تسلیت میگوید و یاد او را گرامی میدارد.
(برگرفته از سایت نشریه ادبی بانگ)
بیانیه کانون نویسندگان ایران درباره درگذشت نعمت میرزازاده (م. آزرم)

نعمت میرزازاده (م. آزرم) درگذشت.
نعمت میرزازاده، شاعر، نویسنده، مترجم، پژوهشگر، آموزگار زبان و ادبیات فارسی و از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران دوم بهمنماه ۱۴۰۴ در پاریس چشم از جهان فروبست.
م. آزرم یکم اسفند ۱۳۱۷ در مشهد چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۳۹ فعالیت فرهنگیاش را با سردبیری خراسان ادبی و ماهنامهی هیرمند آغاز کرد. وی در طول بیش از شش دهه فعالیت پیوسته در عرصهی فرهنگ، ادبیات و اندیشه، ۲۲ مجموعه شعر و ۸ دفتر پژوهش از خود بر جای گذاشت. نخستین مجموعه شعر او با عنوان «سحوری» در پاییز ۱۳۴۹ در تهران منتشر شد؛ مجموعهای که تنها یک هفته پس از انتشار به چاپ دوم رسید و بلافاصله توسط ساواک توقیف شد. با اینحال، چاپ زیرزمینی این کتاب ادامه یافت.
م. آزرم در ۱۹ مهر ۱۳۵۶، دومین شب از «شبهای شاعران و نویسندگان ایران» که به کوشش کانون نویسندگان ایران و با همکاری انستیتو گوته برگزار شد؛ شعرخوانی کرد. وی تا پیش از بهمن ۱۳۵۷، سه نوبت در پیوند با کنشهای فرهنگی و ادبی خود در مشهد و تهران به زندان افتاد. واپسینبار در دوران حکومت نظامی دولت ازهاری، زندانی شد و بنا بر اسنادی که اندکی پس از انقلاب در روزنامههای کیهان و اطلاعات منتشر شد؛ ناماش در فهرست شمار چهل تن از شخصیتهای فرهنگی و سیاسیای بود که در جریان بهمن ۱۳۵۷، قرار بود به ابتکار مشترک ساواک و لشکر گارد، به قتل برسند.
میرزازاده پس از انقلاب نیز در سال ۱۳۵۸ با انتشار دو مجموعه شعر «گلخون» و «گلخشم» که در ستایش آزادی و نکوهش ارتجاع سروده بود؛ بار دیگر مورد تعقیب قرار گرفت.
او تا سال ۱۳۶۰، زمان تعطیلی دانشگاهها توسط حکومت، استاد درس تاریخ فرهنگ و هنر و زبان و ادبیات فارسی در دانشگاههای هنر و ملی ایران بود. همچنین بهعنوان عضو هیئت علمی بنیاد شاهنامه فردوسی در ویرایش علمی شاهنامه همکاری داشت و نیز در بخش جامعهشناسی شهری موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران فعالیت میکرد. در پی فشارهای حکومت، خانه، کتابخانه و یادداشتهای پژوهشی وی مصادره شد و در نهایت وی سال ۱۳۶۱ ناچار به ترک وطن و زیستن در تبعید گشت.
میرزازاده در این سالها، افزون بر فعالیتهای ادبی و فرهنگی گسترده، بارها بهعنوان شاعر برگزیدهی ایرانی در جشنوارههای بینالمللی شعر شرکت کرد و بهعنوان استاد مهمان در دانشگاههای آمریکا و اروپا به تدریس پرداخت. او سال ۲۰۰۰ میلادی با تأسیس «ایرانکده فرهنگ و زبان فارسی» در پاریس، آموزش زبان و ادبیات فارسی را با رویکردی تاریخی و فرهنگی پی گرفت و درسگفتارهایی دربارهی «چهرهی فرهنگ و تاریخ ایران در آینهی شعر فارسی(از رودکی تا فروغ)» و نیز حافظشناسی با عنوان «حافظ، حافظهی تاریخی ایران» ارائه کرد.
شعر، ترجمه و پژوهش نعمت میرزازاده برآمده از زیستی آگاهانه، معترض و انسانی بود؛ صدایی مستقل که در برابر سانسور، سرکوب و تحمیل سکوت ایستادگی کرد و سهمی ماندگار در شکلگیری حافظهی تاریخی و ادبی معاصر ایران داشت.
کانون نویسندگان ایران درگذشت این عضو دیرین و از موسسان خود را به تمام اعضا، خانواده، دوستان، دوستداران و نیز به جامعهی ادبی مستقل ایران تسلیت میگوید و یاد و نام او را در حافظهی جمعی نویسندگان و آزادیخواهان زنده نگاه میدارد.
اندیشیدن در زمانهٔ اضطراب: اسد سیف
آیا اندیشیدن میتواند مستقل از زمانه باشد؟ به سختی میتوان پذیرفت که اندیشهای بیرون از زمان، در خلأ، امکان تکوین داشته باشد. جنگ، سرکوب، فروپاشی اقتصادی، تبعید یا انسداد افقهای سیاسی، نهتنها موضوع اندیشه بلکه امکان و صورت آن را نیز دگرگون میکند.
رابطه اندیشیدن با زمانه
بیتردید اندیشیدن به زمان نیاز دارد. هنگامی که زمانه ناآرام و بحرانی میشود، شیوهٔ اندیشیدن نیز تحت تأثیر قرار میگیرد. در جهان ناامن، گفتارها و داوریها بهسادگی به احساس آغشته میشوند و در فضای نااطمینانی، عقلانیت جای خود را به واکنشهای شتابزده میدهد. با اینهمه، این وضعیت بهمعنای سترون شدن اندیشه نیست. برعکس، اگر ذهن بتواند خود را از تلاطم مسلط رها کند و احساسات را به جایگاه خود بازگرداند، امکان خودآزمایی فراهم میشود: اندیشه میتواند دستاوردهای خویش را در گفتوگو با دیگر ذهنها بیازماید و در دل بحران، ژرفتر ببیند و بیشتر بیاموزد.
در زمان جنگها و مناقشات اجتماعی، انسانها اغلب احساس درماندگی میکنند. پرسشها اضطراریتر میشوند، زبان فشرده و گاه خشن میگردد، داوریها شتاب میگیرند و میل به صدور حکم افزایش مییابد. ذهنها دوبعدی میشوند و پیچیدگی واقعیت فروکاسته میشود. در چنین شرایطی، اندیشهٔ واکنشی رشد میکند و موضعگیری جای تحلیل را میگیرد. پاسخهای فوری و قطعی، به دفاع از «بقا»، و یا شاید نفی آن، قربانی نگاه عمیق میشوند. از همینروست که پدیدهها به دوگانههای سادهٔ خیر و شر تقلیل مییابند و رفتارهای پرصدا، خشمآلود و احساسی، جای اخلاق فهم را میگیرند. توجیه، به ابزاری فرساینده برای نفی نظریه بدل میشود.
شاید در همین رابطه باشد که اوا ایلوز، نظریهپرداز اسرائیلی- فرانسوی، در صحبت از مدرنیتهٔ متأخر از «عقلانیسازی احساسات» و در عین حال «عاطفیشدن عرصهٔ عمومی» صحبت به میان میآورد.
احساس جانشین عقل
در برابر انبوه اطلاعات گمراهکننده، احساسی و جعلی، پرسش بنیادین این است: چگونه میتوان ذهن را نجات داد؟ چگونه میتوان به نظری دست یافت که حاصل عرقریزی فکری خود باشد، نه بازتولید واکنشهای جمعی؟
میل به پایان رنج، بهویژه در مواجهه با جنگ، گرسنگی و آوارگی، واکنشی طبیعی است. اما مسئله در «چگونه» بودن آن نهفته است: پایان دادن به رنج تحت چه شرایطی و با چه شیوهای؟ ترس، این میل را به نااطمینانی سوق میدهد و درست در همین نقطه است که نظریههای شتابزده سربرمیآورند و به معیار حقیقت بدل میشوند. در این وضعیت، شهامت بازنگری از دست میرود، پرسشهای بنیادین کنار گذاشته میشوند و میل به نگریستن عمیقتر فروکش میکند.
با گسترش شبکههای اجتماعی، احساسات بهسرعت همهگیر میشوند و فضای عمومی را دربرمیگیرند. در جامعهای سراسر احساسی، گرایش به گریز از بحثهای انتقادی افزایش مییابد. بیتردید دغدغههای اخلاقی و تجربههای درونی انسان در بستر احساس شکل میگیرند؛ اما مسئله آنجاست که در موقعیت اضطراب، احساس، جای عقل را میگیرد و دیگر به موضوع اندیشیدن بدل نمیشود.
احساس و اندیشه رهاییبخش
اندیشهٔ مقاوم و رهاییبخش، در فاصله گرفتن از احساسات زودگذر و در تقابل آگاهانه با بحران شکل میگیرد. چنین اندیشهای میتواند لایههای پنهان قدرت را آشکار کند، مفاهیم فرسوده را بیاعتبار سازد و اندیشیدن را به امری «ضروری» بدل کند، نه تزئینی. در این افق، فاصله گرفتن از هیجان جمعی امکانپذیر میشود و «فهم رنج» جای «مصرف رنج» را میگیرد.
زمانهٔ ناامن، نهفقط محتوای اندیشه بلکه فرم آن را نیز تغییر میدهد. در بحران، اندیشه گسسته و پارهپاره میشود و از نظاممندی فاصله میگیرد. اکنوننگری جای آیندهنگری را میگیرد و تجربهٔ زیستهٔ نزدیک، مجال تجربهٔ تحلیلی و فراگیر را محدود میکند.
در چنین وضعیتی، یکی از مهمترین ابزارهای اندیشیدن «گوش دادن» است. اما در جهان ناامن، حوصلهای برای شنیدن صدای دیگری باقی نمیماند. حال آنکه بدون شنیدن سخن مخالف، امکان همدلی و همراهی وجود ندارد. «من» در این وضعیت باید جسارت پرسش از خود را داشته باشد: آیا به سخن دیگری برای فهم گوش میدهم، یا فقط برای شناسایی موضع او؟ توان شنیدن سخن مخالف، نخستین گام در رواداری و گفتوگوی فرهنگی است؛ دادوستدی که تنها در آگاهی شکل میگیرد.
زمانهٔ ناامن میتواند اندیشه را مسخ کند. از اینرو، در برابر بحران باید از اندیشیدن دفاع کرد. اندیشیدن بدون نقد خود، بهسرعت به ایدئولوژی فرو میغلتد. رنج را باید فهمید، نه به شعار بدل کرد. رنج منبعی عظیم برای فهم است، نه سرمایهای برای خطابه.
تشابه زمانه تبعید با زمانه بحران
زمان بحران، به زمانهٔ تبعید شباهت دارد. در سالهای نخست تبعید، وضعیت اندیشیدن استثنایی است. تبعید صرفاً جابهجایی مکانی نیست، بلکه تعلیق هستیشناختی سوژه است: تبعیدی نه کاملاً «اینجا»ست و نه دیگر «آنجا». موقعیت تعلیق بر اندیشیدن تأثیر میگذارد، آن را دگرگون میکند. این تعلیق، زمان خطی را فرو میریزد؛ گذشته بازمیگردد و آینده معلق میشود. زبان مادری همزمان پناهگاه است و زخم. و سیاست، نه مفهومی انتزاعی، بلکه تجربهای تنانه و زیسته.
در سنت اندیشهٔ ایرانی، تبعید اغلب با سکوت، عرفان یا نوستالژی پاسخ داده شده است. اما در سدهٔ اخیر، بهویژه پس از ۱۳۳۲ و سپس ۱۳۵۷، تبعید به یکی از کانونهای تولید اندیشهٔ انتقادی بدل شده است.
یکی از عمیقترین پیامدهای ناامنی در این وضعیت، بحران زبان است: زبان رسمی قدرت فرسوده یا دروغین است؛ زبان آکادمیک از بیان رنج ناتوان است؛ و زبان روزمره زیر فشار سانسور و ترس قرار دارد.
فاصله از میدان واقعی، اغلب به شعارهای مطلق و سادهساز میانجامد. اخلاق خشم جای فهم را میگیرد و اندیشه به کیفرخواستی دائمی بدل میشود. از همینرو، اندیشهٔ تبعیدی ناگزیر به فرمهای بینابینی روی میآورد: استعاره، قطعهنویسی، خاطره، سفرنامه، نامه و جستار. مرز میان ادبیات و نظریه نیز در همین راستا، درهم میشکند. به همین دلیل، بسیاری از متون مهم اندیشهٔ ایرانی در تبعید، نه رسالهاند و نه داستان، بلکه شکلی میان این دو دارند—جایی که اندیشیدن هنوز ممکن است.
درگذشت بهرام بیضایی یکی از تأثیرگذارترین چهرههای سینمای نوین و تئاتر ایران
بهرام بیضایی، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای سینمای نوین و تئاتر ایران، در روز تولد ۸۷ سالگی خود – پنجم دی ۱۴۰۴ – در آمریکا درگذشت؛ گروه ایرانشناسی دانشگاه استنفورد این خبر را با تأسف عمیق تأیید کرد و او را فخر ادب و هنر ایران نامید که تا آخرین لحظه پاسدار میراث فرهنگی کشورش ماند، در همان حال همسرش مژده شمسایی با متنی شاعرانه، زندگی بدون او را باری سنگین بر دوش خواند.
بیضایی، زاده ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران، از پیشگامان موج نوی سینمای ایران بود و با آثاری چون «رگبار»، «غریبه و مه»، «کلاغ»، «چریکه تارا»، «مرگ یزدگرد»، «باشو، غریبه کوچک» (که اغلب برترین فیلم تاریخ سینمای ایران شناخته میشود)، «شاید وقتی دیگر»، «مسافران» و «سگکشی» (پرفروشترین فیلم سال ۱۳۸۰)، سینمایی اندیشهمحور و کاملاً ایرانی خلق کرد که بر سه پایه اصلی استوار بود: بازتعریف انتقادی اسطورهها و تاریخ از منظر فرودستان و قربانیان، خلق فرمهای روایی نوین با زمان غیرخطی و چرخهای، و تلفیق عمیق ادبیات با سینما از طریق دیالوگهای فاخر، ساختار نمایشی و عناصری چون تعزیه و نقالی. او بیش از ۷۰ کتاب، نمایشنامه و فیلمنامه نوشت و پژوهشهای مهمی در نمایش ایران، ژاپن و چین انجام داد؛ سینمایش نه تنها نقد اجتماعی و سیاسی عمیقی داشت، بلکه مرزهای تئاتر و سینما را درهم شکست و دوربین را به چشم تماشاگری در صحنهای گسترده از اسطوره، تاریخ و روان انسان بدل کرد.
با این حال، مسیر حرفهای بیضایی در ایران پر از موانع بود. پس از انقلاب، نظام ممیزی پیشینی، تفسیرهای ایدئولوژیک ممیزان و استراتژی بوروکراتیک خستهکننده، آثارش را بارها توقیف یا متوقف کرد: «مرگ یزدگرد» برای همیشه توقیف شد، «باشو، غریبه کوچک» پنج سال در توقیف ماند، «مسافران» با تأخیر و تغییرات مواجه شد، و پروژههایی چون «اشغال» و «مقصد» علیرغم پروانه اولیه، ساخته نشدند. آخرین فیلمش «وقتی همه خوابیم» در ۱۳۸۷ بود؛ در ۱۳۸۹، به دلیل انباشت این موانع و ناامیدی از ادامه کار، ایران را به مقصد دانشگاه استنفورد ترک کرد – مهاجرتی که خود آن را تبعید خودخواسته میدانست. در دستخطی در ۱۳۹۲ نوشت: «کرنش به سرزمینی که از آن نرفتهام… دور باد از آن دیو خشم و آز، دور باد از آن بیداد!» و در گفتوگویی گلایه کرد که این جدایی، استراحتی ناخواسته به ممیزان داد.
در تبعید، بیضایی خلاقیتش را ادامه داد. از ۲۰۱۰ در استنفورد به تدریس مطالعات ایرانی پرداخت، نمایشهایی چون «جانا و بلادور»، «گزارش ارداویراف»، «طربنامه» و «چهارراه» را اجرا کرد و کارگاههای بازیگری برگزار نمود. به مناسبت دهمین سال حضورش، نشستی مجازی با حضور چهرههایی چون عباس میلانی و امیر نادری برگزار شد که در آن از پروژههای ناتمام در ایران سخن گفت. آخرین اثرش، نمایشنامه «داش آکل به گفته مرجان» – بازآفرینی زنمحور داستان صادق هدایت – پس از تأخیر به دلیل کرونا، در ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ در برکلی روی صحنه رفت و با تمرکز بر مرجان، لایههای قدرت، مذهب و جامعه را آشکار ساخت؛ کتاب آن نیز در ۱۴۰۴ منتشر شد.
گروه استنفورد که بیضایی را ۱۵ سال همکار ارزشمند خود میدانست، اعلام کرد به زودی مراسمی برای بزرگداشت او برگزار خواهد کرد و سپاس ویژهای از مژده شمسایی ابراز داشت که همراهیاش زندگی بیضایی را رنگینتر کرد. بیضایی با مرگ در روز تولدش – که «روز نمایشنامهنویس» نامیده میشود.
میراث او، حافظه زنده فرهنگ ایرانی و دعوتی ابدی به تفکر انتقادی است.
نشریه ادبی بانگ درگذشت این هنرمند بزرگ را به همسرش و به ویژه به نیلوفر بیضایی، دختر او و همچنین به جامعه هنری و ادبی ایران تسلیت میگوید. قرنی باید بگذرد تا هنرمندی همچون او در فلات ایران پدید آید.
بهرام بیضایی بعد از یک دهه تبعید: اگر این ۱۰ سال در کشورم بودم حاصلم چه بود؟
بهرام بیضایی: «اگر این ۱۰ سال در کشورم بودم حاصلم چه بود و چه در دست داشتم؟ آیا لطفا اجازه میدادند فیلم “مقصد” را بسازم چنان که میخواهم، یا “ماهی”، یا “اتفاق خودش نمیافتد” یا حتی “سند”، یا فیلمهای آرزوییام “طومار شیخ شرزین”، “اشغال” و البته “داستان باورنکردنی”.»
بهرام بیضائی: مادرِ ایران زِ جا برخاست
رام بیضائی، ادیب، پژوهشگر، نویسنده و کارگردان که پس از سالها سانسور و توقیف آثارش در ایران بیش از ۱۱ سال پیش بهاجبار کشور را ترک کرد، در واکنش به اعتراضاتِ «زن، زندگی، آزادی» شعری سروده است.
منا میرزایی: «داش آکل به گفته مرجان» نمایشی از عشق و سوگواری
در نسخه بهرام بیضایی از داش آکل هدایت، «مرجان» نقش ویژهای در روایت ماجرای عشق و تراژدی به عهده میگیرد. مهبانو، مادر مرجان، هم شخصیت کاملاً جدیدیست ساخته ذهن بیضایی، که بخش بزرگی از پیچ و خمهای احساسی داستان بر دوش اوست.
فیلم کامل نمایش «جانا و بلادور» از بهرام بیضایی
دانشگاه استنفورد آمریکا، به مناسبت نوروز ۱۴۰۴، فیلم نمایش «جانا و بلادور» از بهرام بیضایی را در صفحه یوتیوب خود منتشر کرد. جانا و بلادور
منا میرزایی: بهرام بیضایی و سمفونی تاریکی و نور در «داشآکل به گفته مرجان»
بهرام بیضایی در قسمت دوم نمایش «داشآکل به گفته مرجان»، با ترکیبی خیرهکننده از رنگ، موسیقی و تراژدی، روایتی زنانه و عمیقاً انسانی از داستان کلاسیک صادق هدایت خلق کرده است. این اثر که با اجرایی چهارساعته، تماشاگران را در مسیری از عزا تا عشق، از جنگ تا مرگ و از تاریکی تا نور همراهی میکند، نهتنها وفاداری بیضایی به متن هدایت را نشان میدهد، بلکه با جسارتی بینظیر، صحنههای اروتیک و نقشآفرینی درخشان زنان را به تئاتر ایران بازمیگرداند.
عباس واعظ زاده -محمد صبری: تحلیل جامعهشناختی آثار بهرام بیضایی براساس نظریهٔ داغ ننگ اروینگ گافمن
در آثار بهرام بیضایی، داغ ننگ نه تنها یک پدیدهٔ اجتماعی، بلکه ابزاری قدرتمند برای طرد و کنترل افراد متفاوت است. بررسی جامعهشناختی دوازده اثر او بر اساس نظریهٔ اروینگ گافمن نشان میدهد که بیضایی بیشترین توجه را به داغهای جنسیتی، طبقاتی، نژادی و عقیدتی معطوف کرده و شخصیتهای زن و مردش را قربانیان برچسبهای غیرحقیقی جامعهای مردسالار، واپسگرا و منفعتطلب ترسیم میکند.
(برگرفته از سایت بانگ)
آیا هوش مصنوعی مترجمان ادبی را به حاشیه میراند؟
هوش مصنوعی, ترجمه ادبی
آیا میخواهیم در جامعهای زندگی کنیم که انسانها روزبهروز کنار گذاشته شوند، و از آنها مهارتزدایی شود و روحیهشان را از دست بدهند؟ کنت کروننبرگ، مترجم باتجربه آلمانی به انگلیسی، ترجمه ادبی را به عنوان یک مورد آزمایشی بررسی میکند تا به این پرسش پاسخ دهد. مقاله با اشاره به خبری در گاردین (۱۱ نوامبر ۲۰۲۴) آغاز میشود که اعلام کرده ناشر هلندی VBK قصد دارد از هوش مصنوعی برای ترجمه «رمانهای تجاری» (داستانهای سرگرمکننده با مخاطب گسترده اما فاقد جاهطلبی هنری) استفاده کند. این ناشر پس از انتقاد مترجمان و نویسندگان، تأکید کرد که هوش مصنوعی تنها با اجازه نویسنده و با یک مرحله ویرایش انسانی به کار گرفته میشود. مدیر تجاری VBK اعلام کرده پروژه آزمایشی شامل کمتر از ده عنوان است، تنها برای کتابهایی که حقوق انگلیسیشان فروخته نشده و احتمال فروش در آینده هم ندارد، و هیچ عنوان ادبی را هم شامل نمیشود.
اما نویسنده این ادعاها را فریبنده میداند. VBK در مه ۲۰۲۴ توسط سایمون اند شوستر (S&S)، غول نشر آمریکایی، خریداری شده – اولین خرید S&S از یک ناشر غیرانگلیسی. S&S خود متعلق به شرکت سرمایهگذاری KKR است که سود سهامداران را اولویت میدهد. هدف اصلی: تولید سریع و ارزان ترجمه با هوش مصنوعی برای حداکثر سود، به قیمت حذف مترجمان انسانی. این روند بخشی از پمپاژ ثروت به سمت بالا، به جیب مالکان شرکتهای رسانهای و فناوری است. نویسنده به حضور پنج میلیاردر فناوری در مراسم تحلیف ترامپ اشاره میکند تا تمرکز قدرت و ثروت در دست عدهای معدود را نشان دهد.
عبارت «آزمایشی» مشکوک است؛ ناشری که واقعاً میخواهد آزمایش کند، آن را علنی اعلام نمیکند. این بخشی از استراتژی بزرگتر است. نیویورک تایمز (۶ آوریل ۲۰۲۴) فاش کرد که متا (مالک فیسبوک و اینستاگرام) سال گذشته بحث خرید S&S را برای دسترسی به آثار بلند مطرح کرده بود. معاون متا اعتراف کرد تیمش تقریباً از همه کتابها، مقالات و شعرهای انگلیسی در اینترنت برای آموزش مدل هوش مصنوعی استفاده کرده و برای رقابت با چتجیپیتی به داده بیشتر نیاز دارد. شرکتهای بزرگتر از S&S و KKR، با سرمایهگذاری صدها میلیون دلاری در هوش مصنوعی، بازی بلندمدت بازی میکنند: کاهش وابستگی به نیروی کار ماهر و گرانقیمت انسانی، و تبدیل همه کیفیات به کمیتهای قابل محاسبه. اگر موفق شوند، نویسندگان و مترجمان ادبی قربانی این ذهنیت مالاندوز و قدرتطلب خواهند شد.
هدف: حذف کامل مترجمان
بسیاری گمان میکردند ترجمه ادبی به دلیل پیچیدگی سبکی و عاطفی از دسترس هوش مصنوعی خارج است، اما این فرض اشتباه است. نویسنده این روند را «فوردیسم دیجیتال» مینامد، مشابه فرآیند هنری فورد در اوایل قرن بیستم که مکانیکهای ماهر را به کارگران خط مونتاژ تبدیل کرد، مهارتها را حذف کرد و استانداردسازی را اولویت داد. نارضایتی بالا بود (چرخش نیروی کار تا ۴۰۰ درصد سالانه)، پس فورد حقوق را افزایش داد (۵ دلار برای هشت ساعت، از ۲.۳۴ دلار برای نه ساعت). اما در ترجمه، هیچ افزایشی نیست؛ هدف حذف کامل مترجمان است.
بیست و پنج سال پیش، ابزارهای حافظه ترجمه مانند ترادوس به عنوان دستیار برای متون تجاری و فنی معرفی شدند: پیشنهادهایی از ترجمههای قبلی خود مترجم یا آژانسها. ابتدا راحت به نظر میرسید، اما آژانسها کنترل را به دست گرفتند، مترجمان را مجبور به استفاده کردند و نرخها را کاهش دادند با ادعای سرعت بیشتر. کیفیت افت کرد؛ خروجی ماشین قابل فهم اما نه بهینه بود، و مترجمان به «به قدر کفاتیت خوب» رضایت دادند. آژانسها از «کیفیت ۸۰ درصدی» شکایت کردند. مترجمان به اجزای کمکی ماشین ترجمه تبدیل شدند – فوردیسم دیجیتال. مشاغل ترجمه کامل متن (از ابتدا تا انتها) کمیاب و نارضایتیبخش شد. نظرسنجی اسلِیتور (۲۶ اوت ۲۰۲۴) از ۲۶۰ زبانشناس نشان داد بیش از ۵۰ درصد فریلنسرها به تغییر شغل فکر کردهاند. اسلِیتور، حامی ادغام صنعت و هوش مصنوعی، این بحران را کماهمیت جلوه میدهد.
صنعت ترجمه شرکتی پس از شناخت پتانسیل سود، ادغام شد. سرمایهگذاران خطرپذیر و خصوصی مبالغ کلان تزریق کردند. نویسنده از ۲۰۱۵ جدول زمانی خریدهای RWS را ردیابی کرد: خرید Corporate Translations (۷۰ میلیون دلار، ۲۰۱۵)، Moravia (۳۲۰ میلیون دلار، ۲۰۱۷). تا ۲۰۱۷، RWS بیش از صد مترجم داخلی را با ویرایشگران پس از ماشین جایگزین کرد زیرا «گرانترین منابع» بودند. این فوردیسم دیجیتال بود؛ طبیعت واقعی آن باید برای مترجمان آشکار میشد.
شرکتیسازی ترجمه اثرات منفی دیگری دارد. ترجمه متون پیچیده توسط مترجم متعهد، تحولآفرین است: جذب شیوههای فکر حقوقی یا علمی، تحقیق عمیق، رابطه با متن و پیام. این تعامل با هر ترجمه کامل متن بیشتر میشود. در کنفرانس ۲۰۱۱، آلون لاوی (حامی ترجمه ماشینی) به سؤال نویسنده اعتراف کرد ابزارهای حافظه یا ترجمه ماشینی مهارتهای بالاتر برای متون دشوار ایجاد نمیکنند؛ ترجمه ماشینی فقط نسخه سبکتری است. وابستگی به هوش مصنوعی مهارتزدایی میکند، تعامل مستقیم و شدید را کوتاه میکند. ویرایشگران پس از ماشین فقط خطاهای سطحی را اصلاح میکنند، نه درگیر پیچیدگی ایدهها میشوند.
اسلِیتور این انطباق را «مهارتافزایی» مینامد: یک سوم زبانشناسان مهارت هوش مصنوعی آموختند، ۴۵ درصد دانش موضوعی افزایش دادند. وظایف جدید: پرامپتنویسی، مدیریت اصطلاحات، دادهها، برچسبزنی برای آموزش مدلهای زبانی بزرگ. هیچکدام ترجمه واقعی نیست؛ همه اجزای مکانیکی خط مونتاژ دیجیتال، کیفیت به کمیت تبدیل میشود. این آموزشها مهارت برای ترجمه پیچیده کامل را سختتر میکند.
مشکلات هوش مصنوعی
انجمن فرانسوی مترجمان (۳ ژوئیه ۲۰۲۴) هشدار داد هوش مصنوعی مولد مانند چتجیپیتی نرمافزار تخمین آماری است: سریع و طبیعی، اما پر از ناجوری، تغییرات معنایی، تناقضات، حذفها و اطلاعات جعلی (هذیان). هوش مصنوعی نمیتواند سؤالات انتقادی بپرسد؛ کیفیت بدون فکر ممکن نیست.
مشکل فراتر از این مسائل است: عادت به فرمولاسیونهای غیربهینه، مهارتزدایی جوانان با تولید مقالات هوش مصنوعی بدون دانش واقعی. معیار قضاوت چیست؟ اثر تجمعی بر زبان جامعه، تکامل ارتباط، یا محدودیت فکر و نوشتار؟
ترجمه ادبی تحولآفرینتر است. نویسنده تجربهاش را توصیف میکند: مهمان ذهن نویسنده شدن، تقلید فرآیند فکر، گفتگوی مداوم با نویسنده زنده که ترجمه را غنیتر میکند (سه پیشنویس عادی). اتحاد عمیق ممکن است سالها طول بکشد. ویرایشگر پس از ماشین با حقوق کمتر چنین تعهدی نخواهد داشت. دیدگاه انسانی با انگیزه سود شرکتی ناسازگار است. مترجمان نیاز به پرداخت دارند، اما برخلاف فورد، دیجیتالفوردیستها حذف میکنند.
سؤال نهایی این است: آیا جامعهای میخواهیم که انسانها کنار گذاشته، مهارتزدایی و روحیهباخته شوند؟ متون ترجمهشده و مترجمان با محدودیتهای الگوریتمی کاهش مییابند. خوانندگان هم ضرر میکنند: عادت به «تخت شدن» ترجمه ماشینی بر اساس تخمین آماری، کاهش مهارت و تشخیص، فرسایش درک. ما در آستانه کشف هستیم.
(برگرفته از سایت ادبی بانگ)
کامران فانی، فهرستنویس و کتابشناس برجسته ایران درگذشت
کامران فانی، مترجم، فهرستنویس و کتابشناس برجسته ایران، روز شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴، پس از تحمل یک دوره بیماری (آلزایمر) در ۸۱ سالگی درگذشت.
کامران فانی در ۲۵ فروردین ۱۳۲۳ در محله بابالجنه قزوین متولد شد. از همان سالهای نخست دبستان به کتابخوانی علاقهمند شد، اما در آن دوران ادبیات کودک مرسوم نبود و کتابخانه عمومی نیز در قزوین وجود نداشت. به ناچار از کتابفروشیهایی که کتاب کرایه میدادند، آثار بزرگسالان را به امانت میگرفت و به دلیل محدودیت زمانی، تندخوانی را فراگرفت. پس از پایان سیکل اول، با تشویق مدیر دبیرستان رشته طبیعی را انتخاب کرد و در سال ۱۳۴۱ دیپلم گرفت و وارد دانشگاه شد. هرچند در دانشکده پزشکی تحصیل میکرد، اشتیاق او به ادبیات باعث شد پیوسته به کلاسهای دانشکده ادبیات برود و تحت تأثیر استادانی چون فروزانفر، خانلری و ذبیحالله صفا قرار گیرد. سرانجام در سال سوم پزشکی، با شرکت مجدد در کنکور، به دانشکده ادبیات منتقل شد و همزمان بهاءالدین خرمشاهی نیز از پزشکی به ادبیات آمد. فانی از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ در دانشکده ادبیات تحصیل کرد و از محضر استادانی چون جعفر شهیدی، امیرحسین یزدگردی، مهدی محقق و عبدالحمید بدیعالزمان کردستانی بهره برد. او همچنین در کلاسهای زبان انگلیسی و درس شکسپیر خانم صورتگری (همسر پرویز ناتل خانلری) شرکت کرد.
پس از دریافت لیسانس ادبیات فارسی در سال ۱۳۴۷ و اتمام خدمت سربازی، مدتی به انگلستان رفت اما بهزودی بازگشت. با اینکه علاقهای به تدریس نداشت، برای ادامه تحصیل در مقطع فوقلیسانس، رشته کتابداری را انتخاب کرد تا پیوندش با کتاب حفظ شود. پس از قبولی در دانشکده کتابداری، در مرکز خدمات کتابداری وزارت علوم استخدام شد. این مرکز بعد از انقلاب در کتابخانه ملی ادغام شد و فانی از سال ۱۳۵۱ در کتابخانه ملی مشغول به کار بود. نخستین ترجمه او، نمایشنامه «مرغ دریایی» اثر آنتون چخوف، در تابستان ۱۳۴۴ انجام شد. برای چاپ این اثر، با کمک دکتر محمدجعفر محجوب به نشر اندیشه معرفی گردید و پس از بازنویسی و دریافت مجوز، منتشر شد. از دیگر ترجمههای شاخص او میتوان به «سلوک روحی بتهوون» نوشته سالیوان، «موش و گربه» (داستان موش و گربه) اثر گونتر گراس و «زرتشت، سیاستمدار یا جادوگر» نوشته هنینگ اشاره کرد. همچنین فانی با همکاری پوری سلطانی، کتاب مرجع «سرعنوانهای موضوعی فارسی» را تألیف کرده است که حاصل سالها فعالیت او در حوزه کتابداری است.
مشکلات ترجمه در ایران
فانی در گفتوگو با نشریه «مترجم» (شماره ۴۳، بهار و تابستان ۱۳۸۵) معتقد است یکی از نقاط ضعف اصلی ترجمه در ایران، عدم پیوستن به میثاق جهانی کپیرایت است. او استدلال میکند که مخالفان این پیوستن، اغلب نگران هزینههای مالی (حق مادی) هستند، در حالی که این هزینه در اغلب موارد تنها ۳ تا ۵ درصد قیمت کتاب است و برای ناشران ایرانی قابل پرداخت میباشد. به نظر او، مسئله کلیدی رعایت حقوق معنوی اثر است؛ یعنی احترام به شأن کتاب و اطمینان از اینکه ترجمه توسط مترجمی شایسته و ناشری معتبر انجام شود. فانی تأکید دارد که بسیاری از نویسندگان و ناشران خارجی، بیشتر از دریافت حق مادی، به کیفیت ترجمه و اعتبار ناشر ایرانی اهمیت میدهند. پیوستن به کپیرایت همچنین از ترجمههای مکرر و غیرضروری جلوگیری میکند و به بهبود کیفیت کلی ترجمه میانجامد.
فانی با اشاره به تاریخ ترجمه در ایران، خاطرنشان میکند که در دورههای گذشته نهادهایی مانند دارالترجمه در عصر ناصری، یا مؤسساتی مانند فرانکلین و بنگاه ترجمه و نشر کتاب در دهههای ۳۰ و ۴۰، با انتخاب آگاهانه آثار، گزینش مترجمان و نظارت بر کار ترجمه، نقش «متولی» مؤثری ایفا میکردند. او وضعیت کنونی ترجمه را «نابسامان و بیبرنامه» میداند که صرفاً به سلیقه مترجم و منافع ناشر سپرده شده است. فانی با تأکید بر اینکه هنوز هزاران اثر کلاسیک و مهم جهان به فارسی ترجمه نشدهاند، پیشنهاد میکند دولت با الگوگیری از تجربههای موفق (مانند اقدام ترکیه در ترجمه فهرست پیشنهادی یونسکو)، از طریق حمایت مالی و برنامهریزی متمرکز، ترجمه آثار اساسی را تسهیل کند. او همچنین معتقد است نقد ترجمه باید بر اساس «متن فارسیِ مستقل» قضاوت شود، نه صرفاً با مقایسهای مکانیکی با متن اصلی، زیرا ترجمه یک خلاقیت زبانی و روایتی منحصربهفرد از مترجم است.
(برگرفته از سایت ادبی بانگ)









