سراب تاج و فریب شکوه
تاریخ گاهی بازی های غریبی با حافظهٔ جمعی می کند. ملتی خسته از یک زخم عمیق تازه، حسرتِ زخمِ گیریم سطحیِ کهنه ای را می خورد و خیال می کند مرهمی شفابخش یافته است. مردمی که در چهارسوی زندگی شان، از دین و دولت و فرهنگ و رسانه، جز دروغ و ریا ندیده اند، در اوج خستگی و سرخوردگی، چشم به نقطه ای دیگر می دوزند؛ به تاجی که سال ها پیش از سر افتاده است. همین ماندگی و همین درماندگی است که از سلطنت چیزی بیش از یک یادگار تاریخی می سازد و آن را به سراب بدل می کند؛ سرابی که تشنه ترین کاروانیان، بیش از همه باورش می کنند.
اما سراب فقط از تشنگی نمی زاید؛ از ناتوانی در تمایز میان تصویر و سازوکار نیز زاده می شود. آنجا که جامعه، به جای پرسش از پی «چگونه اداره شدن»، به «چه کسی در قدرت بودن» دل می بندد؛ سیاست از عرصه نهاد به سطح چهره سقوط می کند. این همان نقطه ای است که در آن، سلطنت دیگر نه شکلی تاریخی، بلکه یک صورت بندی ذهنی از قدرت می شود: تمرکز، شخصی سازی، و تبدیل امر عمومی به امتداد ارادهٔ فرد.
امروز در ایران، سلطنت نه از سر منطق، که از دل بی منطقی زمانه دوباره زاده می شود.[1] این باززاده شدن نه حاصل کارنامهٔ درخشان پهلوی است، نه نتیجهٔ تفکر منسجم سیاسی حامیانش، بلکه نتیجهٔ فرسودگی مردمی است که زیر بار وحوش برخاسته از انقلاب اسلامی شکسته اند. در فضایی که در آن هیچ نهاد مستقلی باقی نگذاشته اند، هیچ گفتوگوی عمومی آزادی صورت نمی گیرد، و هیچ همبستگی پایداری نمانده، جستوجوی «پدری تازه» همچون وسوسه ای جمعی سر بر می آورد. شاهزاده رضا پهلوی[2] برای این نسل، نه بیشتر از یک تصویر است و نه کمتر از یک وسوسه؛ تصویری نوستالژیک از وارثِ پیشتر جوانِ یک پادشاهیِ نگونبخت، و وسوسه ای که در بستر خستگی از عمامهٔ برقرار، به آن تاج واژگون آویخته است.
من خود، به گواه بسیاری دوستان و آشنایان، تا مدت ها به این تصویر با بیشترین رواداری، و حتا امید، می نگریستم. نه از سر دلبستگی، بلکه از سر احتیاط در داوری. اما آنجا که نقد هزینه زاست، سکوت دیگر فضیلت نیست. اگر زبان در لحظه ای که باید روشن کند خاموش بماند، ابهام به ابزار قدرت بدل می شود. بدین اعتبار این جستار، پیش از آنکه مخالفت باشد، امتناع از سکوت است.
باید از ابتدا به روشنی گفت اگر اینجا گاه نامی به میان می آید، برای کمک به فهم درست موضوع است. در سیاست، اشخاص تا آنجا اهمیت دارند که حامل یک منطق، یک زبان، یک صورت بندی از قدرت اند؛ وگرنه دلبستگی یا دل آزردگی شخصی، آنهم در مسأله ای به این اندازه عمومی، جز نشانهٔ فقرِ فهم نیست. از همین رو، نام بردن از شاهزاده یا نزدیکان او، تنها اشاره به نحوه ای از حضور در میدان قدرت است.
در این جستار، به قصد در نغلتیدن به بحث های بیهوده، فرض هایی پیش نهاده شده است: اینکه شاهزاده خیرخواه، واجد حمایت اکثریت مطلق مردم و برندهٔ بی چون وچرای یک رفراندوم مفروض است که در پی آن سلطنت دوباره احیا خواهد شد. اگر چنین است، باید از همین امروز پرسید: این پیروزی چه پیامدی خواهد داشت؟ آیا سلطنت می تواند شفابخش زخمی باشد که فقه مسلح بر پیکر ایران زده است؟ یا خود زخمی تازه خواهد بود که آینده را به گروگان خواهد گرفت؟ این فرض نه از سر خوشبینی، بلکه برای بستن راه گریز است. زیرا تا زمانی که سلطنت «یکی از گزینه ها» بماند، می تواند از پاسخ بگریزد. اما وقتی در مقام «پیروز محتوم» قرار گیرد، ناچار از پاسخ خواهد بود. در اینجا، پرسش نه از امکان، بلکه از پیامد است؛ نه از نیت، بلکه از ساختار.
(برگرفته از پیشگفتار کتاب)
In this essay, in order to avoid getting into futile discussions, some assumptions have been made: that the benevolent prince has the support of the absolute majority of the people and is the undisputed winner of a supposed referendum that will restore the monarchy. If so, we must ask ourselves today: what will be the consequences of this victory? Can the monarchy heal the wound that armed jurisprudence has inflicted on Iran? Or will it itself be a new wound that will hold the future hostage? This assumption is not made out of optimism, but to close the way out. Because as long as the monarchy remains “one of the options,” it can evade the answer. But when it becomes the “certain victor,” it will be forced to answer. Here, the question is not one of possibility, but of consequence; not of intention, but of structure.
There are no reviews yet.