زنی که با مجسمه ها راه می رفت
برش کوتاهی از کتاب
به سیمای آرام سنگین نگاه کردم. خوب میدانست که مجسمهها را او بیدار کرده بود. من گوشهای از کار را انجام داده بودم. ملکهی سرزم را با آن صلابت باستانیاش دوباره به سنگ تبدیل کرده بودم تا زنان خود در زمین و در زمان خود، بر اساس حق و حقوق برابر، با دوست داشتن بدن خود و شناختن نور درونی خود، در کنار سنگین قدم بزنند. من راه خود را رفته بودم، حالا باید سنگین ادامهی آن را میرفت. با اعتماد به نفس، با صدای رسا، نسل جدید را به سوی وحدت و شایستهسالاری میبرد، ورای جنسیتگرایی، ورای بود و نبود، ورای حدس و گمان بلکه با اعتماد و با درایت. او بود که چشم دلش باز بود و من چشمم به او.
با این درک، با اطمینان گفتم: «من فکر میکنم وقت آن است که از کانون استعفا دهم. این زندگی شهری من و همهی ما را از خود بیگانه کرده است. کانون تا زمانی که ناشران قوی و مستقل از دولت نداشته باشد، زندان مغزهای متفکر جامعه است، یک زندان در سلولهای انفرادی آزادمانند. من از هر دوی شما عذر میخواهم و خواهش میکنم مرا تنها بگذارید. خستهام، بسیار خسته از اینکه این همه مدت در رمانی پرسه زدهام که بر خلاف همهی باورها، شاید هنوز نوشته نشده است.»
……….. در اتاق را باز کردم. بعد از مدتها روی صندلی نشستم. میز کاری گویی برای چنین لحظهای زمانشماری میکرد و راحتتر از هر زمانی بود. دفتری نو کنار میز ماهها ایستاده بود. نزدیک کشیدم و با خودکار آبیرنگی که همکاران کانون در زادروز پنجاهسالگیام هدیه داده بودند، در صفحهی اول آن عنوان رمان بعدی را نوشتم:
«زنی که مجسمهها را بیدار کرد…»
There are no reviews yet.