در پی خورشید
درپی خورشید؛ از اسطورهٔ چریک تا پرسشهای یک نسل: عفت ماهباز
خوانشی از کتاب مریم سطوت از منظر خاطره، انقلاب، عشق و نقد فرهنگ مردسالار
بال سوختگان خورشید و تبزدگانِ در راه، در جستوجوی عشق و آزادی، گرد هم آمدند تا سیمرغ شوند و به قله قاف رسند. اما بسیاری از این مرغان پیش از رسیدن به قاف، سوختند و پرپر شدند.
آنان سرودخوانان به سوی خورشید پر کشیدند و سوختند؛ جان بر کف، در راهی که باور داشتند راه آزادی است.
حمید اشرف، غزال آیتیپور، پوران، زهرا نبی، لادن آلآقا، صبا بیژنزاده، هوشنگ اعظمی، حمید اکرمی و بسیاری دیگر…..
«جان به کف میرویم»
این تصویر شاید مناسبترین نقطهٔ آغاز برای خواندن «در پی خورشید» باشد؛ کتابی که مریم سطوت در آن نه فقط بخشی از زندگی شخصی خود، بلکه بخشی از تجربهٔ نسلی را روایت میکند که با آرمان، عشق، مبارزه و امید به تغییر جهان وارد میدان شدند.
اما ارزش کتاب تنها در خاطرهگویی آن نیست. اهمیت «در پی خورشید» در این است که نویسنده، از درون تجربهٔ خود، تصویری را که سالها از «چریک» ساخته بودیم، به چالش میکشد.
تصویری که برای نسل ما، تصویری تقریباً اسطورهای بود.
از «مادی، نمرهٔ بیست» تا «در پی خورشید»
«در پی خورشید» دومین کتاب مریم سطوت است و ادامهٔ زندگی دختر جوانی است که در کتاب نخست، «مادی، نمرهٔ بیست»، با نام «پری»، آغاز چریک شدن خود را روایت میکند.
دختری که خانه و خانواده را ترک میکند و وارد خانههای تیمی میشود؛ در کنار کسانی قرار میگیرد که بسیاریشان را نمیشناسد او مانند بسیاری از دختران و پسران جوان آن نسل، به دنبال خورشید است.
خورشیدی که برای او معنای آزادی، عدالت، رهایی و ساختن جهانی دیگر دارد.
اما در «در پی خورشید»، این مسیر دیگر فقط مسیر یک دختر جوان نیست. مسیر نسلی است که گمان میکرد چریکها همهچیز را میدانند؛ نسلی که تصور میکرد آنها جهان را بهتر از دیگران میشناسند و میتوانند راه را به همه نشان دهند.
مریم اما این تصویر را میشکند.
او چریک را از جایگاه اسطوره پایین میآورد و انسان میکند.
انسانی که اشتباه میکند، عاشق میشود، میترسد، تردید میکند، گاهی نمیداند چه باید بکند او گاهی از کسانی که بالاتر از او قرار گرفتهاند سؤال میکند.
همینجا است که کتاب برای کسانی، که آن سالها را زیستهاند، اهمیت پیدا میکند.
چریکهایی که همهچیز را نمیدانستند
در ذهن ما هواداران آن روزها، چریکهای فدایی غولهایی بودند که همهچیز را میدانستند.
ما تصور میکردیم آنها از سیاست، جامعه، زندگی و آینده درکی عمیق دارند و میتوانند مردم را سامان دهند.
اما مریم سطوت در «در پی خورشید» نشان میدهد که در درون خانههای تیمی، پرسشهای بیپاسخ فراوان بوده است.
اینکه خود چریکها نیز در برابر تغییرات سریع جامعه، گاه نمیدانستند چه باید بکنند.
فصل «قیام را باور کنیم!» از همین نظر یکی از مهمترین بخشهای کتاب است.
در این فصل، بحثی در خانهٔ تیمی دربارهٔ امکان فعالیت علنی شکل میگیرد. مسعود معتقد است شرایط تغییر کرده است و باید سازمان خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. دیگر نمیتوان با همان منطق گذشته به جامعه نگاه کرد.
او میگوید:
«آنچه رخ میدهد انقلاب است.»
و بعد، سخنی بسیار مهمتر مطرح میشود: فعالیت چریکی و «تبلیغ مسلحانه» دیگر پاسخگوی شرایط جدید نیست و باید فعالیت علنی را سازمان داد.
بسیاری از هواداران سازمان، آن سالها فکر میکردیم سازمان و رهبرانش از همهچیز جلوترند؛ در حالی که در کتاب میبینیم آنها نیز در حال کشف واقعیتی هستند که جامعه با سرعت بسیار بیشتری از آنها به آن رسیده است.
انقلاب بیرون از خانهٔ تیمی
مریم سطوت یکی از زیباترین بخشهای کتاب را زمانی میسازد که «پری » در ۱۳ آبان از خانهٔ تیمی خارج میشود تا به خانهٔ سیامک برود.
خیابانها دیگر آن خیابانهای قبلی نیستند.
ماشینها عبور نمیکنند.
لاستیکها در آتشاند.
جوانها در خیابانها هستند.
بانکها و سینماها در آتش میسوزند.
صدای آژیر آمبولانس و ماشینهای آتشنشانی شنیده میشود، اما آنها حتی نمیتوانند از میان خیابانها عبور کنند.
مردم همهجا هستند.
و «پری» برای نخستین بار انقلاب را نه از روی اعلامیه، نه از روی تحلیل، بلکه با چشمهای خودش میبیند.
این تفاوت بسیار مهم است.
انقلاب دیگر یک مفهوم سیاسی نیست؛ یک واقعیت زنده در خیابان است.
او به خانهٔ سیامک میرسد و با هیجان همهٔ آنچه را دیده تعریف میکند.
و جملهٔ سیامک، یکی از کلیدیترین جملات کتاب است:
«شهر در آتش میسوزد و من باید در این دخمه بمانم!»
در همین جمله، فاصلهٔ میان خانهٔ تیمی و خیابان آشکار میشود.
خیابان جلوتر از سازمان حرکت کرده است.
مردم در حال ساختن تاریخاند و بخشی از سازمان هنوز در حال فهمیدن آن چیزی است که در بیرون اتفاق افتاده.
«قیام را باور کنیم! »
بعد سیامک متنی را مینویسد که عنوان آن «قیام را باور کنیم» است.
این عنوان برای «پری» بسیار مهم است.
او برای نخستین بار احساس میکند آنچه در خیابان دیده، واقعاً قیام است.
خود او میگوید که کلمهٔ «باور» برایش بسیار پرمعناست؛ زیرا باید باور کند آنچه در خیابان دیده، قیامی مردمی است.
این قسمت از کتاب برای بسیاری آشناست.
زیرا بسیاری آن روزها همین پرسش را از خود می پرسیدند.
آیا واقعاً انقلاب در راه است؟
آیا این همان لحظهای است که سالها انتظارش را کشیدهایم؟
آیا مردم این بار واقعاً برخاستهاند؟
و آیا ما به هدف نزدیک شدهایم؟
مریم در اینجا، به جای آنکه از بیرون تحلیل تاریخی ارائه دهد، ما را درون ذهن یک دختر جوان میبرد.
دختری که هنوز نمیداند فردا چه خواهد شد، اما میداند چیزی در حال تغییر است.
خواندن این بخش مرا به نوزده سالگی خودم برمیگرداند.
من هم در آن سالها، یک دختر جوان بودم که خود را یک پا چریک میدانست.
در فعالیتهای دانشجویی و صنفی فعال بودم و با فضای سیاسی آن روزها زندگی میکردم.
اما در روزهای انقلاب، پرسشهایی در ذهنم شکل گرفت که بعدها دیدم مریم نیز، از درون خانهٔ تیمی، همان پرسشها را داشته است.
وقتی سازمان برای دانشجویان فراخوان داد که در فعالیتهای صنفی دانشگاه شرکت کنند، در ذهن من این سؤال شکل گرفت:
چرا این رهنمودها اینقدر عقب است؟
ما چند سالی است که در فعالیتهای صنفی و دانشجویی فعال هستیم. جامعه اما با سرعتی بسیار بیشتر از این رهنمودها در حال حرکت است.
آن روزهای پرشور انقلاب چنان سریع پیش رفت که بسیاری از فعالیتهای پنهان، شکل دیگری پیدا کردند.
امروز که «در پی خورشید» را میخوانم، میبینم آن سؤال فقط سؤال من نبود.
مریم نیز در آن خانههای تیمی، همان فاصله را احساس میکرد.
او نیز میخواست بداند:
چریک چیست؟
چرا باید چریک بود؟
آیا مبارزهٔ مسلحانه پاسخگوی جامعه است؟
آیا سازمان درست میگوید؟
و حالا که مردم به خیابان آمدهاند، وظیفهٔ ما چیست؟
مردی که شلوارش را میدوخت
در اینجا کتاب به یکی از تکاندهندهترین صحنههای خود میرسد.
اعلامیهٔ «قیام را باور کنیم» به خانهٔ تیمی برده میشود.
«پری » با هیجان از آنچه در خیابان دیده سخن میگوید و میخواهد اعلامیه همان روز چاپ و پخش شود.
اما مسئول سازمان، منصور، همچنان آرام نشسته و مشغول دوختن درزی از شلوارش است.
این تصویر بسیار فراتر از یک صحنهٔ ساده در کتاب است.
در بیرون، شهر در التهاب است.
مردم در خیابان کشته میشوند.
انقلاب در حال شکل گرفتن است.
و در داخل خانهٔ تیمی، رهبری هنوز مشغول دوختن شلوار است.
همینجا است که جملهٔ معروف «پری » از دل بغض او بیرون میآید:
«بعدها خواهند گفت وقتی مردم توی خیابان کشته میدادند، رهبر فداییها تنبانش را میدوخت.»
این جمله، یکی از مهمترین لحظههای کتاب است.
زیرا در یک جمله، شکاف میان «رهبری» و «خیابان» آشکار میشود.
و شاید به همین دلیل است که این صحنه در ذهن ماندگارمی شود.
کتابی که اسطوره را انسانی میکند
مریم سطوت در «در پی خورشید» تلاش نمیکند همهٔ چریکها را قهرمان نشان دهد.
او حتی تلاش نمیکند همهٔ تصمیمها را درست جلوه دهد.
و همین صداقت، نقطهٔ قوت کتاب است.
او نشان میدهد که سازمان نیز، مانند هر انسان و هر نهاد دیگری، دچار تردید، خطا، کندی، اختلاف نظر و ناتوانی در تشخیص لحظهها بوده است.
ما فکر میکردیم آنها همهچیز را میدانند.
اما کتاب نشان میدهد آنها هم باید یاد میگرفتند.
آنها هم گاهی دیر میرسیدند.
آنها هم گاهی در برابر واقعیت تازه، گرفتار نگاههای قدیمی بودند.
زن، چریک و مردسالاری
اما در کنار این پرسش سیاسی، یک پرسش دیگر نیز در سراسر کتاب حضور دارد:
زن در این سازمان چه جایگاهی دارد؟
مریم سطوت میگوید فمینیست نیست.
اما روایت او، ناخواسته یا آگاهانه، یکی از مهمترین نقدها به فرهنگ مردسالارانهٔ درون سازمان است.
در خانههای تیمی قرار بود همه برابر باشند.
اما در عمل، مردان بیشتر تصمیم میگرفتند و زنان بیشتر باید خود را با تصمیمها هماهنگ میکردند.
این تناقض دردناک است:
چگونه میتوان برای آزادی جامعه مبارزه کرد، اما در همان حال، نابرابری را در روابط درونی بازتولید کرد؟
مریم این سؤال را با شعار مطرح نمیکند.
او آن را زندگی میکند.
در عشق.
در خانهٔ تیمی.
در مسئولیت.
در رابطه با مسئولان.
و در سکوتهایی که زنان مجبور میشوند تحمل کنند.
زناوستا؛ یک زن در برابر یک سازمان مخفی
یکی از صحنههای بسیار جذاب کتاب، ماجرای خانهای است که « پری » و مسعود برای پوشش فعالیت خود اجاره کردهاند.
آنها خود را زن و شوهر معرفی میکنند.
برای همسایهها داستانی میسازند.
آش و حلوا به خانهٔ همسایهها میبرند.
از بیماری مادر حرف میزنند.
و برای طبیعی جلوه دادن زندگی خود، حتی یک دعوای زن و شوهری را بازی میکنند.
اینجا مریم، تجربهٔ تئاتر خود را نیز وارد روایت میکند.
او در نقش فرو میرود.
آنقدر واقعی بازی میکند که اشکهایش سرازیر میشود.
و بعد میفهمیم که زمانی در دبیرستان و دانشگاه تئاتر بازی میکرده، اما رابط سازمانی به او گفته بود این کارها «مال بورژوازی» است.
این بخش کوچک کتاب،. نشان میدهد چگونه بخشی از زندگی و استعداد یک زن جوان، به دلیل تعریف خاصی از «مبارزه» کنار گذاشته میشود.
در حالی که همان هنر، بعدها در خدمت مبارزه قرار میگیرد.
مریم با هنر بازیگری خود، خانهٔ تیمی را نجات میدهد.
چه تناقض زیبایی!
چیزی که به او گفته بودند «بورژوایی» است، در لحظهای حساس تبدیل به ابزار مبارزه میشود.
و اینجاست که کتاب، بیآنکه خطابه کند، یکی از ضعفهای تفکر بستهٔ سازمانی را نشان میدهد.
«پری » سؤالهای زیادی دارد.
او میخواهد بداند تظاهرات و اعتراضات چه معنایی دارند.
میخواهد بداند مردم چه میکنند.
میخواهد بداند وظیفهٔ هواداران در دانشگاه چیست.
و در نهایت، میشنود که شرایط عینی انقلاب فرا رسیده است.
دیگر نمیتوان همان شیوهٔ گذشته را ادامه داد.
این تغییر، یکی از نقاط مهم کتاب است:
از «مبارزهٔ مسلحانه» به «ضرورتهای دوران انقلاب».
از خانهٔ تیمی به میان مردم.
از مخفیکاری به فعالیت علنی.
و از نگاه کردن به مردم به عنوان «هوادار»، به زندگی در میان همان مردمی که خودشان انقلاب را میسازند.
اما عشق همچنان وجود دارد
در میان همهٔ این سیاستها و انقلابها، «پری» هنوز یک زن جوان است.
او عاشق میشود.
شکست میخورد.
دلتنگ میشود.
غمگین میشود.
و کسی را ندارد که سر بر شانهاش بگذارد.
عشق ناکام او به نیما، بخشی از زندگی انسانی اوست؛ بخشی که نمیتوان آن را با دستور سازمانی حذف کرد.
بعد از کشته شدن نیما به اجبار عشق و مهر او را به آبهای «مادی» می سپارد و دوباره به خانههای تیمی بازمیگردد.
اما عشق گم نمیشود.
همانطور که ترس گم نمیشود.
همانطور که سؤالها گم نمیشوند.
و شاید همین است که « پری کوچولو» را از یک شخصیت سیاسی به یک شخصیت انسانی تبدیل میکند.
از خورشید تا سوختن
عنوان «در پی خورشید» استعارهای بسیار مناسب برای این زندگی است.
خورشید برای این نسل، آزادی بود.
عدالت بود.
آرمان بود.
آیندهای دیگر بود.
اما خورشید، همزمان میتوانست بسوزاند.
آدمی که بیش از حد به خورشید نزدیک شود، ممکن است بالهایش را از دست بدهد.
و این همان چیزی است که بر سر بسیاری از آن نسل آمد.
آنها در پی خورشید پر کشیدند و رفتند.
اما بسیاری پیش از رسیدن، سوختند.
پرپر شدند.
اعدام شدند.
کشته شدند.
یا سالها بعد با پرسشهایی ماندند که پاسخ سادهای برایشان وجود نداشت.
«در پی خورشید» فقط خاطرات مریم سطوت نیست.
این کتاب آینهای است روبه روی.
نسلی که جوان بود.
نسلی که عاشق بود.
نسلی که میخواست جهان را تغییر دهد.
نسلی که گمان میکرد قهرمانانش همهچیز را میدانند.
و نسلی که بعدها فهمید قهرمانان نیز انسان بودند.
مریم سطوت با این کتاب، چریک را از اسطوره به انسان تبدیل میکند.
و به همین دلیل، کتاب او بیش از یک خاطرهنگاری است.
این کتاب، روایت تردیدهای یک نسل است.
روایت عشقهای ناکام.
روایت زنانی که در کنار آرمان، با مردسالاری نیز دستوپنجه نرم کردند.
روایت سازمانی که باید با جامعهای روبهرو میشد که بسیار سریعتر از آن تغییر میکرد.
و روایت دختری که هنوز، با وجود سوختن بالهایش، میخواست بفهمد خورشید کجاست.
امروز، پس از گذشت سالها، پرسش های دیگری شکل میگیرد:
آیا آن نسل خورشید را درست شناخته بود؟
آیا راهی که انتخاب کردیم، تنها راه ممکن بود؟
چرا اینهمه بال و پر سوختند و پرپر شدند؟
اما شاید ارزش «در پی خورشید» در این است که ما را دوباره به پرسیدن وامیدارد.
و برای نسلی که سالها با پاسخهای آماده زندگی کرده است، شاید همین پرسش کردن، خود شکلی از آزادی باشد.
(برگرفته از سایت اخبار روز)
In Search of the Sun by Maryam Sotoudeh is the second part of her autobiographical novel, following Madi, Grade Twenty. Set against the turbulent years surrounding the Iranian Revolution, it tells the story of a young woman drawn into political struggle, clandestine life, love and the ideals of her generation. Through her personal journey, Sotoudeh explores the tension between political commitment and individual freedom, as well as the contradictions within a revolutionary movement. At its heart, the book is a deeply personal reflection on love, loss, courage, doubt and a generation’s search for freedom and a better future.
There are no reviews yet.